مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
191
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حمله كرد . بطاش نيز بر وى هجوم آورده ، از كمرگاه او بگرفت و از خانهء زينش ربوده ، بر زمين زد . كافران ، او را نيز ببستند و بخيمههاى خويشتن بكشيدند . و همواره بطاش ، مبارزان اسلام را يكيك اسير ميكرد تا بيست و چهار تن سرهنگان ايشان را دستگير كرد . چون مسلمانان اين حالت بديدند ، سخت اندوهگين شدند . پس چون غريب ، حالت دليران خود بديد ، عمود زرين بيست منى كه عمود برقان ، ملك جنيان بود ، از زير ركاب خود بركشيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و شصت و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، غريب ، عمود بركشيد و مهميز بر اسب دريائى زد و تكبيرگويان بر بطاش حمله كرده ، عمودى بر وى بزد . درحال ، بطاش بر زمين بيفتاد . غريب روى به مسلمانان كرده ، برادر خود ، سهيم را بديد . گفت : بازوان اين پليدك بهبند . چون سهيم آواز غريب بشنيد ، بر بطاش هجوم آورده ، بازوان او را ببست . و لشگريان اسلام از آن سوار در عجب بودند و كافران با يكديگر ميگفتند كه : اين سوار كه بود كه از ميان ما بدرآمد و امير ما را ببست ؟ و هردو لشكر ، حيران بودند كه غريب دوباره مبارز بخواست . سرهنگى از هنود بمبارزت برآمد . غريب ، عمودى بر وى بزد . در حال بر زمين بيفتاد . كليجان و قورجان ، بازوان او را ببستند و بسهيمش بسپردند . و همواره غريب ، دليران را اسير ميكرد تا پنجاه و دو تن از سرهنگان ايشان اسير كرد و روز بپايان رسيد . طبلهاى بازگشت بزدند . غريب از ميدان بيرون آمده ، در ميان لشگر مسلمانان شد . نخستين كسى كه او را ديد ، برادرش سهيم بود كه پاى او را در ركاب ببوسيد و به او گفت : اى دلير جهان ، ما را خبر ده كه تو كيستى ؟ در آن هنگام غريب ، برقع زره را از روى خود بيك سو كرد . سهيم او را بشناخت و گفت : اى قوم ، اين پادشاه شما ملك